زیباترین اشعار نزار قبانی ، شاعر با احساس جهان عرب

به گزارش کهن پارس، نزار قبانی شاعر بزرگ دنیا عرب که در سال 1923 در دمشق سوریه به دنیا آمد که علاوه بر شاعر دیپلمات و ناشر نیز بوده است. این شاعر اشعار زیادی با مضامین مختلف دارد که البته در بیشتر آن ها به زن و عشق می پردازد. بسیاری از شعر های قبانی به فارسی ترجمه شده و از این رو او در ایران نیز دارای شهرت و محبوبیت است. در این بخش قرار است گلچینی از بهترین اشعار نزار قبانی را با هم بخوانیم؛ پس با ما همراه شوید.

زیباترین اشعار نزار قبانی ، شاعر با احساس جهان عرب

در این مطلب می خوانید:

گلچینی از بهترین اشعار نزار قبانی

شعر بلقیس

شعر دوستت دارم از نزار قبانی

شعر دلتنگی نزار قبانی

دکلمه های نزار قبانی

اشعار کوتاه نزار قبانی

اشعار عاشقانه نزار قبانی

شعر پاییز نزار قبانی

گلچینی از بهترین اشعار نزار قبانی

شعر بلقیس

سپاس باد شما را

سپاس باد شما را

محبوب من به مرگ نشست

اکنون می توانید

بر مزار این شهید

باده ای سر دهید

و شعرم از پای درآمد

آیا جز ما

هیچ ملتی در دنیا

شعر را شهید می کند؟

بلقیس

آن زیباترین شاه بانوی بابل

بلقیس

آن موزون ترین نخل در سرزمین عراق

هنگامی که می گذشت

طاووس ها با او می خرامیدند

و آهوان از پی اش می دویدند

بلقیس، ای درد من

و ای درد شعر

هنگامی که انگشتان بر تنش دست می کشند

آیا پس از گیسوی تو

سنبله ها بلند خواهند شد؟

ای نینو ای سبز

ای کولی طلا رنگ من

ای که امواج دجله

هنگام بهار

زیباترین خلخال ها را به پای تو می بست

تو را از پای درآوردند.

کدامین امت عرب است

که آواز بلبلان را نابود می کند؟

پهلوانان عرب کجایند؟

کجا هستند

این جا

قبیله، قبیله را می خورد

روباه، روباه را می درد

و عنکبوت، عنکبوت را

ماه من

به دیدگان تو سوگند

که بی شماران ستاره در آن پناه می گیرند

عرب را رسوا خواهم کرد

آیا پهلونی ها، دروغی عربی است

یا تاریخ نیز مانند ما

دروغ می گوید؟

بلقیس

خود را از من مگیر

که پس از تو دیگر

خورشید سواحل را روشن نمی کند

در بازپرسی خواهم گفت

که دزدان در لباس سربازان ظاهر شده اند

و رهبران در هیأت ملاکان.

خواهم گفت

که داستان های اصیل

سخیف ترین حکایت هایی هستند که به تعریف آمده اند.

بلقیس

ما از قبیله ای هستیم که مردمانش

فرق گل و زباله را نمی دانند

این است تاریخ ما.

بلقیس

ای شهید ای شعر ای پاک

گوش کن:

سبا ملکه خویش را می جوید

درود مردم را پاسخ گوی.

ای شاه بانوی شکوهمند

ای تجسم عظمت سومری

ای گنجشک دلنشین

ای تندیس گرانبها

و ای اشکی که بر گونه مجدلیه جاری شدی

آیا آن روز که تو را از سواحل اعظمیه

به این جا آوردم

بر تو ستم کردم؟

این وطن

هر روز یکی را پس از دیگری از پای درمی آورد

و هر لحظه در کمین قربانی تازه ای است

شعر دوستت دارم از نزار قبانی

بانوی من!

رسوایی زیبایم!

که با تو خوشبو می شوم

تو شعری شکوهمندی

که آرزو می کنم

امضای من در پای تو باشد

و سحر بیانی

که طلا و لاجوردش می چکد

مگر می توانم

در میدان های شعر فریاد نزنم:

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

مگر می توانم

خورشید را در کشوهایم نگه دارم

مگر می گردد

با تو در پارکی قدم بزنم

و ماهواره ها

کشف نکنند که تو دلدار منی

دوست داشتنت را

از سالی به سال دیگر

جابه جا می کنم

انگار دانش آموز مشق اش را

در دفتری تازه پاکنویس می کند

جابه جا می کنم …

صدایت

عطرت

نامه هایت

و شماره تلفن

و صندوق پستی ات را

می آویزمشان به کمد سال جدید

و …

اقامت دائمی در قلبم

را به تو می دهم…

گفتارت فرش ایرانی ست

و چشمانت گنجشککان دمشقی

که می پرند از دیواری به دیواری

و دلم در سفر است، چون کبوتری بر فراز آب های دستانت

و خستگی در می کند در سایه دیوارها…

و من دوستت دارم

می ترسم، اما که با تو باشم

می ترسم که با تو یکی شوم

می ترسم که در تو مسخ شوم

تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم

و از موج های دریا.

اما با عشقت نمی جنگم… که عشق تو روز من است

با خورشید روز نمی جنگم

با عشقت نمی جنگم …

هر روز که بخواهد می آید و هروقت بخواهد می رود

و نشان می دهد که گفتگو کی باشد و چگونه باشد

حتما بخوانید: 23 شعر دوستت دارم عاشقانه، رمانتیک و پر احساس

دوستت دارم

و نگرانم روزی بگذرد

که تو تن زندگی ام را نلرزانی

و در شعر من انقلابی بر پا نکنی

و واژگانم را به آتش نکشی

دوستت دارم

و هراسانم دقایقی بگذرند.

که بر حریر دستانت دست نکشم

و، چون کبوتری بر گنبدت ننشینم

و در مهتاب شناور نشوم

سخن ات شعر است

خاموشی ات شعر

و عشقت

آذرخشی میان رگ هایم

چونان سرنوشت

تو را بسیار دوست دارم

و می دانم که شیوه عشق من

کهنه شده است

شریان های قلبم

کهنه شده است

آمدن نامه بر من به پیش تو

و بردن گل های زیبا به خانه ات

همه آیین هایی کهنه شده است

تو را بسیار دوست دارم

و رویای من این است که مرا

در پیراهنی نو مبهوت کنی

و با عطری تازه، دیدگاهی تازه

و رویای من این است

که بارانی از شط بلند پرسش ها

بر من بباری

و چون خوشه گندم از پارچه ناز بالش بشکفی

تو را بسیار دوست دارم

و می دانم که نمی دانی

و مسئله این است

شعر دلتنگی نزار قبانی

نامه هایت در صندوق پستی من

کبوترانی خانگی اند

بی تاب خفتن در دست هایم

یاس هایی سفیدند

به خاطر سفیدی یاس ها از تو ممنونم

می پرسی در غیابت چه کرده ام؟

غیبتت؟!

تو در من بودی!

با چمدانت در پیاده رو های ذهنم راه رفته ای!

ویزای تو پیش من استُ

بلیط سفرت!

ممنوع الخروجی

از مرز های قلب من

ممنوع الخروجی

از سرزمین احساسم

نامه هایت کوهی از یاقوت است

در صندوق پستی من

از بیروت پرسیده بودی

میدان ها و قهوه خانه های بیروت.

بندر ها وُ هتل ها وُ کشتی هایش

همه وُ همه در چشم های تو جا دارند!

چشم که ببندی

بیروت گم می گردد

اگر یارم هستی کمکم کن

تا از تو دور شوم

اگر دلدارم هستی کمکم کن

تا شفا یابم

اگر می دانستم عشق چنین خطرناک است

عاشقت نمی شدم

اگر می دانستم دریا اینقدر عمیق است

به دریا نمی زدم

اگر انتها را می دانستم

آغاز نمی کردم!

دلتنگت هستم

یادم بده چگونه ریشه های عشق را درآورم

یادم بده چگونه اشک هایم را تمام کنم

یادم بده چگونه قلب می میرد

و اشتیاق خودکشی می کند!

اگر پیامبری

از این جادو، از این کفر

رهایم کن

عشق، کفراست پس پاکم کن

بیرونم بکش از این دریا

که من شنا نمی دانم!

موجی که در چشمانت جاری ست

مرا به درون خود می کشد

به ژرف ترین جا

به عمیق ترین نقطه!

حال آنکه نه تجربه ای دارم

نه قایقی

اگر ذره ای پیشِت هستم عزیزم.

دستم را بگیر

که از فرق سر تا نوک پا عاشقم

و در زیر آب نفس می کشم

و ذره ذره غرق می شوم

غرق میشوم

غرق…!

دکلمه های نزار قبانی

بدون ترس

دوستم بدار

و در خطوط دست هایم

ناپدید شو

برای یک دو هفته، نه، برای یک دو روز

برای یک دو ساعت ای عزیز

دوستم بدار

برای یک دو ساعت آه

مرا به جاودانگی چه کار؟

تو را دوست نمی دارم به خاطر خویش

لیکن دوستت دارم تا چهره زندگی را زیبا کنم

دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد گردد

لیکن دوستت دارم

تا نسل واژه ها پرشمار گردد

همه محاسبات مرا در هم ریخته ای

تا یک ساعت پیش

فکر می کردم

ماه در آسمان است.

اما یک ساعت است

که کشف کرده ام

ماه

در چشمان تو جای دارد

من

رازی را پنهان نکرده ام

قلبم کتابی است

که خواندنش برای تو آسان است

من

همیشه تاریخ قلبم را می نگارم

از روزی که در آن

به تو عاشق شدم!

بهت قول دادم برنگردم.

اما برگشتم

و از اشتیاق نمیرم، اما مردم

به چیز هایی بزرگتر از خودم قول دادم

با خودم چکار کردم؟

از شدت صداقت دروغ گفتم

و خدا را شکر که دروغ گفتم.

زن

مردی ثروتمند یا زیبا

یا حتی شاعر نمی خواهد

او مردی می خواهد

که چشمانش را بفهمد

آن گاه که اندوهگین شد

با دستش به

سینه اش اشاره کند

و بگوید: اینجا سرزمین توست

می بوسمت

بدون سانسور

و می گذارمت تیتر درشت روزنامه

آنجا که حروفش را بی پروا چیده اند

وخبرهایش را محافظه کارانه

و من همیشه

زندگی را آسان گرفته ام

عشق را سخت

اشعار کوتاه نزار قبانی

من چیزی از عشق مان

به کسی نگفته ام!

آن ها تو را هنگامی که

در اشک های چشمم

تن می شسته ای دیده اند

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم

و ترکیب خونم دگرگون نگردد

و کتاب ها

و تابلو ها

و گلدان ها

و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند

و توازن کره زمین به اختلال نیفتد

مرا جوری در آغوش بگیر

که انگار فردا می میرم؛ و فردا چطور؟

جوری در آغوشم بگیر

که انگار از مرگ بازگشته ام

دوستم داشته باش

از رفتن بمان!

دستت را به من بده

که در امتداد دستانت

بندری است برای آرامش

همه گل هایم

ثمره باغ های توست

و هر می که بنوشم من

از عطای تاکستان توست

و همه انگشتری هایم

از معادن طلای توست

و همه آثار شعری ام

امضای تو را پشت جلد دارد

من، اما آمده ام

تا از تو تشکر کنم

به خاطر گل های اندوهی

که در درونم کاشتی

از تو آموختم

که گل های سیاه را دوست بدارم.

بخرم.

و جای جای اتاقم را با آن بیارایم…

اشعار عاشقانه نزار قبانی

تو با کدام زبان صدایم می زنی

سکوت تو را لمس می کنم

به من که نگاه می کنی

به لکنت می افتم

زبان عشق سکوت می خواهد

زبان عشق واژه ای ندارد

غربت ندارد

حضور تو آشناست

از ابتدای تاریخ بوده است

در همه زمانه ها خاطره دارد

تو با کدام زبان سکوت می کنی

می خواهم زبان تو را بیاموزم

دشنه ات را از سینه ام بیرون بکش

بگذار زندگی کنم

عطر تنت را از پوستم بگیر و

بگذار زندگی کنم

بگذار با زنی تازه آشنا شوم که

نامت را از خاطرم پاک کند و

کلاف حلقه شده گیسوانت را از دور گلویم بگشاید

24. آه ای بانوی من!

اگر که هدایت این روزگار در دستان من بود

سالی را تنها برای تو خلق می کردم

که روزهایش را همانگونه که دوست داری جدا کنی

و به هفته هایش همانطور که دوست داری تکیه کنی

و آفتاب بگیری و برقصی.

و هرچه که می خواهی

بر روی ماسه های ماه های آن بنویسی..

هر سال که سپری می گردد.

تو همچنان عشق من باقی خواهی ماند

بیشتر بخوانید: شعر عاشقانه غمگین و سوزناک کوتاه و طولانی

بهت قول دادم فورا تمامش کنم.

اما وقتی دیدم قطره های اشک از چشمانت فرو می غلتند

دستپاچه شدم

و آنگاه که چمدان ها را روی زمین دیدم

فهمیدم که تو به این سادگی ها قابل کشتن نیستی

تو وطنی

تو قبیله ای

تو قصیده ای پیش از سروده شدن

تو دفتری تو راه و مسیری

تو کودکی هستی

تو ترانه ترانه هایی

تو ساز و آوازی

تو درخشنده ای

تو پیامبری.

وقتی عاشقم

حس می کنم سلطان زمانم

و مالک زمین و هر چه در آن است

سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم

وقتی عاشقم

نور سیالی می شوم

پنهان از نظر ها

و شعر ها در دفتر شعرم

کشتزار های خشخاش و گل ابریشم می شوند

وقتی عاشقم

آب از انگشتانم فوران می کند

و سبزه بر زبانم می روید

وقتی عاشقم

زمانی می شوم خارج ازهر زمان

وقتی بر زنی عاشقم

درختان پابرهنه

به سویم می دوند

کتاب های کودکی ام را که در مدرسه ها

خوانده ام از من بگیرید

نیمکت های مدرسه را

گچ ها… قلم ها… و تخته سیاه را

و به من کلمه ای بدهید

تا آن را مثل گوشواره ای به گوش معشوقم بیاویزم

انگشتانی تازه می خواهم

برای دیگرگونه نوشتن

از انگشتانی که قد نمی کشند

از درختانی که نه بلند می شوند و نه می میرند، بیزارم

انگشتانی تازه می خواهم

به بلندای بادبان زورق و گردن زرّافه

تا برای محبوبم پیراهنی از شعر ببافم

شعر پاییز نزار قبانی

دوباره باران گرفت

باران معشوقه من است

به پیش بازش در مهتابی می ایستم

می گذارم صورتم را و

لباسهایم را بشوید

اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!

باران یعنی قرار های خیس

باران یعنی تو برمی گردی

شعر بر می گردد

پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست

پاییز یعنی مو و لبان تو

دست کش ها و بارانی تو

و عطر هندی ات که صد پاره ام می کند

باران، ترانه ای بکر و وحشی ست

رپ رپه طبل های آفریقایی ست

زلزله وار می لرزاندم!

رگباری از نیزه سرخ پوستان است

عشق در موسیقی باران دگرگون می گردد

بدل می گردد به یک سنجاب

به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!

چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر می گردد

و باران زمزمه می کند

من، چون گوزنی به دشت می زنم

دنبال عطر علف

و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!

سخن آخر

امیدواریم از خواندن مجموعه اشعار نزار قبانی لذت برده باشید. قبانی شاعر سوری در سال 1998 در سن 75 سالگی بر اثر بیماری قلبی در گذشته است. علاوه بر اشعار نزار قبانی در آخر به شما پیشنهاد می کنیم با خواندن مقالات بهترین اشعار حافظ شیرازی و بهترین اشعار فردوسی از اشعار زیبای این شاعران بلندآوازه ایرانی نیز استفاده کرده و آن ها را به اشتراک بگذارید.

منبع: مجله انگیزه
انتشار: 29 مهر 1399 بروزرسانی: 29 مهر 1399 گردآورنده: parskohan.ir شناسه مطلب: 260

به "زیباترین اشعار نزار قبانی ، شاعر با احساس جهان عرب" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "زیباترین اشعار نزار قبانی ، شاعر با احساس جهان عرب"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید